هو
شبی که آوای نی تو شنیدم چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشانهای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه شب پی تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را ز گل شنیده ام دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته توست نفسم آغشته توست
به باغ رویا ها چو گلت بویم در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
در این شب یلدا ز پی ات پویم به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
مه و ستاره درد من می دانند که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو میان اشک من چو گل واشو
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
از هوشنگ ابتهاج
◊
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:48 قبل از ظهر به قلم فرهاد |