خیلی مسائل تو زندگی هست که ما بهش توجه نمی کنیم...شاید به خاطر همین سرعتیه که تو پایین اومده..خدا نی
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل گرانبها و جديد خود با سرعت از خيابان کم رفت و امدي مي گذشت.ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در خيابان ، يک پسر بچه پاره اجري به سمت او پرتاب کرد. پاره اجر به اتومبيل او برخورد کرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گريان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جايي که برادرر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين اافتاده بود جلب کند . پسرک گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از ان عبور ميکند. برادر بزرگترم از روي صندلي چرخدارش بر زمين افتاده و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم.براي اينکه شما را متوقف کنم ، ناچار شدم از اين پاره اجر استفاده کنم.مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذرخواهي کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روي صندليش نشاند و سوار اتومبيل گرانبهايش شد و به ارامي به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره اجر به طرفتان پرتاب کنند.خدا در روح ما زمزمه ميکند و با قلب ما حرف ميزند . اما بعضي اوقات که ما وقت نداريم گوش کنيم ، او مجبور مي شود که پاره اجري به طرف ما پرتاب کند.اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه؟
◊
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:20 بعد از ظهر به قلم فرهاد |