يکي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي کنم ، شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم.
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند.
واي ...
به برگ گل نوشتم من ، که او را دوست مي دارم.
ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند.
من به خاکستر نشيني عادت ديرينه دارم
سينه مالامال درد ، اما دلي بي کينه دارم
پاک بازم من ولي در آرزويم عشق بازي
مثل هر جنبنده اي من هم دلي در سينه دارم
◊
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر به قلم فرهاد |
خدا را شکر که به حرف زنم گوش دادم!
مردی گناهکار را از طرف حاکم احضار کردند تا به مجازات برسانند. گناهکار که در باغ خود، درختهای بِه و انجیر بسیاری داشت، فکر کرد یک سبد بِه برای حاکم، تحفه ببرد بلکه از مجازات رهایی یابد. اما زنش او را منع کرد و گفت: بِه گران است و نتیجه هم معلوم نیست، بهتر است یک سبد انجیر ببری که اگر حاکم آدم مهربانی باشد، همان کفایت می کند و اگر نه قیمت آن اقلاً کم است. |
|
|
مرد دهقان همین کار را کرد ولی حاکم - که از رشوه اوقاتش تلخ شده بود - حکم کرد دهقان را همان جا واداشته، انجیرها را دانه دانه به صورت او بزنند تا تمام شود.
مرد دهقان در موقع اصابت انجیرها، پیوسته خدا را شکر می کرد و می گفت: الهی! الحمدالله! خدایا، هزار مرتبه شکر!
حاکم پرسید: شکر گفتن برای چیست؟
مرد جواب داد: خدا را شکر می کنم که به حرف زنم گوش دادم و انجیر آوردم، والا خودم می خواستم یک سبد بِه بیاورم و اگر بِه آورده بودم، حالا از ضربات آن صورتم له شده بود!
◊
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:14 بعد از ظهر به قلم فرهاد |