معلّمي هنر است، هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعي و تلاش اندوخته است. معلّمي
عشقي است الهي و آسماني است که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا کرد تا با همّت
بلند خويش روشنائي شب هاي تارِ جهالت و ناداني باشد. معلمّي، مهري است که
از روز ازل با گل آدمي سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانايي،
رهنمون شوند. براستي که معلّمي شغل نيست، عشق است.

مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آموزد و علم يقين
روز معلم مبارک
◊
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:43 بعد از ظهر به قلم فرهاد |
◊
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:0 قبل از ظهر به قلم فرهاد |
هو
من مستم و مدهوشم شبگرد قدح نوشم
از طایفه بی خبرانم دیوانه با نام و نشانم
من قصه نمی دانم افسانه نمی خواهم
دردی کش میخانه عشقم سر حلقه صاحب نظرانم
مرا می ز جام وفا باید ای می فروشان
مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان
من از آنچه رسوا کند نام عاشق نترسم
از آن می که آتش زند کام عاشق نترسم
بیا ای عشق افسونگر فراموشم نکن دیگر
تویی روان من شور جان من امید من
در جهان من به زندگانی تویی که جاودانی
دل من درتمام لحظه هاي عمر
به يادش مي تپد پرشور

◊
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:59 قبل از ظهر به قلم فرهاد |
كسي كه سلطنتي جاودانه دارد
|
|
|
كسي كه سلطنتي جاودانه دارد
گوشهي ابرو عشق ، منزل جان است ؛ خوش تر از اين گوشه ، پادشاه ندارد . تنها عشق است كه ملك جاودان مي بخشد . و گرنه در شكوه تاج پادشاهي اغيار ، بيم جان درج است و دوامي ندارد. حتي اسكندر نيز تحت و تاج خويش را به شبي و بهانهاي مي بازد . آنچه كه به زور به دست ميآيد ، ناپايدار است . انقيادي كه به ديگران تحمل ميشود ، نميتواند براي هميشه دوام بياورد . زيرا آن كسي كه به زور مطيع تو شده ، دوست تو نيست ؛ در واقع ، دشمني او با تو و خشم و نفرت او از تو ، در اين زمان بيشتر نيز شده است . او منتظر فرصت مقتضي است تا انتقام بگيرد . ملك و سلطنت واقعي ، سلطنت عشق است . سلطنتي كه پايههاي تحت آن در درون استوار است . در سلطنت دروغين ، تو به ديگران حكم ميراني ؛ در سلطنت واقعي ، تو سلطان خويشي. ارباب خويش بودن ، و بردهي ميل قدرت و شهوت رياست نبودن ، شان و شكوهي است كه نصيب دونان نميشود . من نميگويم كه اميال خويش را نابود و شور خويش را خاموش كن ؛ من ميگويم آنها را خدا و ارباب خويش مساز . ارباب تويي ، اميال و خواهشها خادم تواند . خدمت آنها زندگي تو را غنيتر ميسازد . اين معجزه فقط از عهده عشق بر ميآيد . خودت را حقيقتا دوست بدار . اگر خود را دوست بداري ، ديگر خود را ارزان نميفروشي . اگر خود را حقيقتا دوست بداري ديگر آجري نخواهي شد تا ديگران با تو كاخ هوسهاي خود را بالا ببرند . اگر خود را حقيقتا دوست بداري ، ديگر عملهي خطا و خيانت و دروغ و زشتي نميشوي . اگر خود را حقيقتا دوست بداري ، ديگر قطره نباشي تا تبخيرت كنند ، همه دريا باشي ، تنت جهان و دلت جان شود و جان تو ، جان جهان شود . اگر خود را حقيقتا دوست بداري ، همه را دوست خواهي داشت . عشق ، تنها سپري است كه در برابر ضربههاي شيطان تاب مي آورد . شيطان از عبادتهاي تو واهمه اي ندارد ، شيطان از عشق بي شايبهي تو ميهراسد . | | |
|
|
◊
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر به قلم فرهاد |
کاریکلماتور
* غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.
* وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.
* یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.
* یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه.
* یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه.
* حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.
* روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.
* به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.
* یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.
* برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.
* سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.
* کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.
* کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.
* برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.
* از مرحله پرت شدم پایم شکست.
◊
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:23 قبل از ظهر به قلم فرهاد |