باغ با دلهره درحال شكوفا شدن است
رود با همهمه آماده دريا شدن است
ابرها لكه دامان زمين را شستند
خاك در تاب و تب گرم مطلا شدن است
سر زد از پيرهن پاره شب يوسف ماه
دولت گم شده در معرض پيدا شدن است
بگسل اي سلسله، اي سلسله ممتد شب
نوبتي باشد اگر نوبت فردا شدن است
اي گشاينده ترين دست، كليد تو كجاست
قفل اين پنجره ها منتظر وا شدن است
گوش كن، اي شب كر، صحبت صبح و سحر است
.آفتاب آمده كي فرصت حاشا شدن است
تصویری از آشفتگی
تصويري از آشفتگي، در قاب چشمان خودم
تركيب ناهمگوني از الحاد و ايمان خودم
انگيزه آغاز من، يك اتفاق ساده بود
با سادگي هم مي رسم، روزي به پايان خودم
با خط حيرت مي كشم، نقشي به پيشاني تو
با دست تهمت مي نهم، ننگي به دامان خودم
از ناتواني هاي خود، غرق خجالت مي شوم
در پيش تو، در پيش او، در پيش وجدان خودم
از چارچوب سادگي، بيرون نرفت انديشه ام
.محدوده كم وسعت ديوار زندان خودم
از بهروز ياسمي
خون مي در رگ هر تاك دويد اي ساقي
آب حسرت ز لب جام چكيد اي ساقي
دست الطاف بلند تو بنازم كه چو سرو
سايه ات بر سر همسايه رسيد اي ساقي
ياد آن شاعر سر سبز سفر كرده به خير
كه بجز داغ دراين باغ نديد اي ساقي
دست تقدير فرو ريخت بهم ور نه كنون
برده بودم به فلك كاخ اميد اي ساقي
چه خيالي ست از اين آمد و رفت اي مردم
چه فتوحي ست در اين گفت و شنيد اي ساقي
در تماشاي تو بوديم كه يك ابر حسود
پرده اي بر رخ مهتاب كشيد اي ساقي
من افتاده ز پاي ستم انداخته را
تو مگر دست بگيري به نبيد اي ساقي
ای گل پریشانم مکن درد آشنا جانم مکن
همچون بنفشه از قفس سر در گریبانم مکن
رفتی و من تنها شدم بازیچه غمها شدم
ای نازنین بهر خدا بازی تو با جانم مکن
زده ای به هم تو به دست غم مگر آشیانم
به وفای تو که به پای تو دل و جان فشانم
تو یا به پیامی یادم کن یا به کلامی شادم کن
به سکوت عالم شب ز فغان مانده بر لب
به فروغ صبح صادق به سرشک چشم عاشق
ندهم به آن کسی دل که غم دلم ندارد
نخورم فریب عشقی دل من اگر گذارد
درد ما را نیست حاجت بر شفای بوعلی
تا چو درگاه علی دارالشفا داریم ما
می پسندیم آنچه بر ما می پسندد لطف دوست
خیمه در صحرای تسلیم و رضا داریم ما
تا بصد فرسنگ از نفس و هوی دوریم ما
آنچه می خواهند جز کذب و ریا داریم ما
سرود
گره ميزنم تار ابريشم سرخگون را
به آواي تندر
.به آواي باران
مي آميزم اين شبنم پر تپش را
.به درياي ياران
اگر چند كوتاه، اما
،گره مي زنم اين صدا را
درين كوچه آخر
.به هيهاي بالنده بالاي ياران
از شفيعي كدكني
◊
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر به قلم فرهاد |
سلام+جلسه محاکمه عشق بود+باز هم یک انتظار+آقایان بدانند.
سلام
سلام به تمام دوستانی که باز هم به وب لاگم سر می زدن در صورتی که من اصلا آپ دیتش نمی کردم حتی نمیومدم ببینم کی نظر داده!
حقیقتش دیگه اصلا بنا به دلایلی نمی خواستم آپ دیت کنم ولی باز تنهایی دیگه به سرم زد دوباره هوایی شدم.
آخ ببخشید باید اول سال نو رو تبریک می گفتم ببخشید.در هر صورت سال نو رو به همه تبریک می گم و دعا می کنم همه سال خوبی داشته باشن و هر کسی به آرزوهایی که داره برسه و مخصوصا اگه عشقی دارن بهش برسن(ولی خودمونیما چرا همه این مورد و به من گیر دادن من که نفهمیدم چرا)
ولی ...
بگذریم برسیم به چیزای خوب پس:
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
***
امروز من ايستاده ام
باز هم يک انتظار!
در دلم هر لحظه سودايی ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوی پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم
يا که گاهی در خيالت می رسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است
بر تمام ميله های اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبی می زنم
رنگ آبی، رنگ آرزوهای من است
رنگ آبی، رنگ عشق!
رنگ آبی، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!
***
تو بيمارستان، جايي كه يكي از افراد فاميل كه به طرز مرگباري مريض بود، بستري شده بود، همه قوم و خويشها تو اتاق انتظار جمع شده بودن .
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!!!! . "
◊
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر به قلم فرهاد |