عاشقي را شرط تنها ناله و فرياد نيست تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست



...آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتي به دو بار كشيد ... !اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... ! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... !اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... ! اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست ... آدمي كه عاشق شد ... هيچ وقت با رفتن عشقش به آرامش نميرسه ... !اگه رسيد ... اون عشق نيست ...آدمي كه عاشق شد ... آرامش رو فقط تو آغوش عشقش ميبينه ...اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست ... !آدم اگه عاشق شد هيچ وقت اون عشق رو فراموش نميكنه حتي اگه ازش دور بشه و ...همه درهاي بينشون بسته بشه ... !!!اگه فراموش كرد ... اون عشق نيست ... !!!آدمي كه عاشق شد آدم نيست اون فــقـط يــــه عـــاشــقـــــه



شايد اولين کسي که گفت کوه به کوه نمي رسد نمي دانست که براي رسيدن بايد کوه بود



زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
برشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست که لب طاقچه
عادت از ياد من و تو برود
زندگي جذبه دستي است که مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه.در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريکي است
زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است که در خواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهايي ماه
فکر بوييدن گل در کره اي ديگر
زندگي شستن يک بشقاب است
زندگي يافتن سکه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور اينه است
زندگي گل به (توان)ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده ويکسان نفسهاست
هرکجا هستم باشم
اسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر قارچ هاي غربت؟
من نميدانم
که چرا ميگو يند :اسب حيوان نجيبي است کبوتر زيباست
وچرا در قفس هيچکسي کرکس نيست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
وازها را بايد شست
وازه بايد خود باد وازه بايد خود باران باشد
.......عشق را زير باران بايد جست
.......زندگي تر شدن پي در پي
زندگي اب تني کردن در حوضچه اکنون است
.......و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
ونترسيم از مرگ
مرگ پايان کبوتر نيست
مرگ وارونه يک زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در اب وهواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي ايد به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو مي خواند
مرگ مسئول قشنگي پر شپرک است
مرگ گاهي ريحان ميچيند
مرگ گاهي ودکا مينوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
همه ميدانيم
ريه هاي لذت پر اکسيزن مرگ است



شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست
امدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم
تا براي تو بميرم
مهربان من
امدم تا اينکه باشم تکيه گاه خشکي ها
اي گل نيلوفر من
اي نازنين
اي ناز من اي نارنينم



دريا خودش را با موج تعريف مي کند
جنگل خودش را با درخت تعريف مي کند
اسمان خودش را با ستاره ها
و من خودم را با تو



من اين عالم عشقو به عالم نفروشم چه خوبــــــه بدوني که با مهـــــــربوني مي توني تو قلبم بموني بموني بمون تـــــــــــــا بخونم يه عاشق بمونم تو دنيــــــــــــــا تو چشمــــات واسه مــــن نگاهات بمون تــــــــا بخونم يه عاشـــــــق بمونم تو تنها ، تو تنها واسه مـــــــن تو دنيا مث وامـــــــق واسه عـــــذرا مث خورشيد واســــــه فردا ...



عشق را صدا کنيد به بلنداي آسمان چشم نبنديد اگر آسمان ابري باشد روزي مي آيد که ابرها کوچ کرده باشند و عشق پرواز کنان به صدايتان پاسخ مي دهد با نشستن بر هره ي دلتان صدايش کنيد



دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.



زندگي اسم نيست , در واقع زيستن است. عشق نيست ,عشق ورزيدن است. رابطه نيست, ربط يافتن است. آواز نيست, آواز خواندن است. رقص نيست ,رقصيدن است. پس تو در هيچم مرا درياب!!!



به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد .



چه قدر سخته تو تابستون با غريبي آشنا شي
يا اينکه وقتي بهار شه يه جوري ازش جدا شي
چه سخته بي بهونه ميوه کال رو چيدن
به خدا کم غصه اي نيست چند روزي تو رو نديدن
چه سخته اون کسي که ميگفت واسه چشات ميمره
بره و ديگه سراغي از تو و چشات نگيره
*************************************************
گفتي که منو دوست نداري گله اي نيست
بين عشق منو تو فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده
گفتي که بايد بروم حوصله اي نيست
گفتم که کمي فکر خودم باشم انوقت
جز عشق تو در خاطر من شعله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست



اگر فكر مي كني
اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود
اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند
اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم
بسيار درست فکر کرده اي
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم
...پس بمان



ميداني ديشب در عمق تنهايهايم ..در سکوت پايان ناپذير اتاقم...دلم براي خودم سوخت و خاکستر شد
براي دلي که هيچ ظلمي نکردو هيچ جفايي نکرد و هيچ کس را نيازرد
اما خود ظلم و جفا ديد و شکست و خرد شد
براي دلي که نمي دانست نبايد دل ببندد..دلي که نميدانست دل او عاشق ديگري است
ميداني خواستم نفرينت کنم ...نفرينت کنم تا هر آنچه که روزي با من کردي بر سرت بيايد
اما نتوانستم...نتوانستم
بارها سعي کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشي بر ان خورد
آخر دلي که عاشق توست چگونه مي تواند نفرينت کند ...دلي که روزگاري براي تو مي تپيد
دوباره خواستم نفرين کنم اما اينبار او را.....او که تو عاشقش بودي....
اما گناه او چيست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را مي خواستي و من را نه!!
ميداني نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصير دل من است
دلي که نميدانست براي عاشق شدن بايد قلبي عاشق را ديد...دلي که لحظه اي بي تو بودن را نديد
و حالا دير زماني است که تنهاست...رفتي ..خدايم پشت و پناهت باش
فراموشم کردي خدا کند فراموش نشوي
شکستي خدا کند نشکني
تنهايم گذاشتي خدا کند تنها نماني
عاشقم کردي کاش خدا ميخواست و عاشقم ميشدي



دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
ودوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند



هميشه ميگن هر وقت دلت مي گيره و كسي را هم نداري كه باهاش حرف بزني حرفاتو بنويس شايد اينجوري ارام بشي و يه ذره از غصه هات كم بشه.حالا من هم همين كار را مي كنم اما نوشتن هم سخته .راستش مشكل اصلي اينه كه اينقدر دلم گرفته واحساس بدي دارم كه نمي دانم از كجا بايد شروع كنم و چي بنويسم . حتي اين روزها ديگه با خدا هم نمي تونم مثل سابق درددل كنم.انگار براي خدا هم مهم نيست وبه حرفام گوش نمي ده ولي قبلا كه با خدا درددل ميكردم خيلي اروم مي شدم و احساس مي كردم كه خدا منو درك ميكنه و به حرفم گوش ميده .برا همين هميشه حس غرور ميکردم كه خدا منو دوست داره و به حرفام گوش ميده اما نمي دونم براي چي خدا ديگه به حرفام گوش نمي ده وديگه به درد دلم گوش نمي ده . نمي دونم شايد هم باهام قهر كرده و شايد هم ....
چقدر خوب بود وقتي كه با خدا حرف مي زدم و اون به حرفام گوش ميداد حس ميکردم براش مهمم ... حتي ان مواقع دلم مي خواست فرياد بزنم وبگم كه خدا چقدر من را دوست دارده و چقدر عاشق منه همونطور كه من دوستش دارم . ولي الان احساس مي كنم كه ديگه خدا هم منو دوست نداره يعني ديگه حوصله نداره كه به حرفام گوش بده. نمي دانم چرا؟ شايد اينکه غرق گناهم يا اينكه اونقدر شكايت اين دنيا و مردمش را كردم كه ديگه اين حرفا براش عادي شده و ديگه دلش نمي خواد به حرفام گوش بده.
اخه مگه نميگن خدا از بنده هاش رو برنميگردونه پس چرا ديگه هواي منو نداره . چرا وقتي ازش كمك ميخوام ديگه كمكم نمي كنه ؟ چرا منو تنها گذاشته ؟ و هزار چراي بي جواب ديگه...
هر روز پشت پنجره موقع غروب دلم بدجوري ميگيره..... از خودم ميپرسم چرا ديگه صدام رو نميشنوه ؟ چرا ديگه باهام حرف نميزنه ؟ چرا با من اشتي نميكنه؟ چرا....
خدايا فقط يه فرصت ...فقط يه فرصته ديگه ازت ميخوام
***********************
مرا به ياد بياور
مرا ز ياد مبر
كه انعكاس صدايم درون شب جاريست
كسي نميداند
كه در سياهي شب دشنهاي ست
در پشتم
كه در سياهي شب
خنجريست در كتفم
مرا نديدي
- ديگر مرا نخواهي ديد
كه پشت پنجره سرشار از سياهي شب
كه پشت پنجره آواز ديگري جاريست



هميشه دوستي را پيدا کن که قلبي بزرگ داشته باشد تا مجبور نشي براي جا شدن تو قلبش خودت رو کوچيک کني



دلم گرفته از اين زمونه
زمونه اي بد دل بيچاره
دلم غم داره غماش زياده
بيچارم کرده دل ديوونه
دلم قشنگ بود ولي شد پاره
از اين زمونه دلم بيچاره
دلم ميخواستش يک عشق زيبا
يک عشق زيبا يک عشق دلخواه
دلم نداره آن عشق زيبا
دلم گرفتو شد خيلي تنها
دلم گرفته حالم خرابه
مانند پائيز زرد خزانه
اين دل پاره داره خيلي ناله
نالش زياده چون ابر پاره
دل گرفتم شد ديگه مرده
مرده اي بي هوش دل بيچاره
اين دلم را چرا کردين پاره
دلم قشنگ بود اين دل پاره
غمهاش زيادن اشکاش فراوان
دل قشنگم شده چه نالان
نالان از اين غم نالان از اين درد
درد فراوان اشک بهاران
آن عشق زيبا آخر نيامد
دلم گرفتو شد خيلي نالان
دلم شکستو شد پاره پاره
چرا نکردين اين دلم را چاره
اين دل پاره خوشي نداره
عشقي بيارين تا بشه چاره
عشق که بيايد دل تازه ميشه
غنچه اين دل بشکفته ميشه
دل جون ميگيره نفس ميگيره
شادي را از نو به خود ميگيره



گل اشکم شبي وا مي شد اي کاش
همه دردم مداوا مي شد اي کاش



من غروبي زرد و خستم كه زتو خاليه دستم
عاشق پائيزي از درد دل به امواج تو بستم
تو يه عمره تب عشقو تو نگاه من ميبيني
ولي با سخره و ساحل باز به گفتگو ميشيني
خورشيد طلائي من تو دلت همش ميميره
تن سرد آبيه تو منو از خودم ميگيره
كاش رو خاكستر قلبم ،تو يه روزي پا بزاري
اين تن سوخته از عشقو با خودش تنها نزاري
من ميخوام قصه عشقوتوي گوش تو بخونم
توي اعماق وجودت غرق بشم پيشت بمونم
تو به ژرفاي زميني،من تو قلب آسمونم
ولي من فاصله ها رو ميشكنم با دل و جونم
دل تو آبه اما دل من رنگ خزونه
لحظه به تو رسيدن خط آخر جنونه
كاش رو خاكستر قلبم ،تو يه روزي پا بزاري
اين تن سوخته از عشقو با خودش تنها نزاري



و خدا ...
نوری است
تا بی نهايت زيبايی
دست در دست ثانيه ها...
به نا کجا آباد زندگی خواهم رفت
ديگر حتی افتادن سيبی بی معنا است
و تنها زمزمه گرم، سکوت جاری شب است و ماه ...
و...
و خاطرات عشق پنهانش، رازی خواهد شد
ميان دل يک غنچه کوچک و باد !
و بغض دلتـنگی
تکراريترين موسيقی جاری سياهی های شب ...
تا ابدی ترين ثانيه در دل خواهم داشت
ياد سوزی که در بهار وزيدن يافت !
صدا کن مرا...
صدا كن مرا
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن
ميرويد.
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف، در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و خاصيت عشق اين است
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشيام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
تو ای خوب، یکبار، صدا کن مرا...
|
مشكلات و موانع كليد حساسيت انسان را روشن ميكنند.
ترديدی نيست که يکي از نشان های عشق واقعي اين است که از همديگر سير نشويم ، و هيچ چيز به اندازه زماني که با هم آن را مي چشيم ، مزه ندهد.
ولي صرف نظر از اين که چقدر هوای همديگر را داريم ، کمي هم بايد از يکديگر جدا باشيم.
اگر با هم رشد کردن برايمان مهم باشد ، بايد زماني را هم به جداگانه رشد کردن اختصاص دهيم.
|