
همچو فرهاد بود كوه كني پيشه ما
كوه ما سينه ما ، ناخن ما، تيشه ما
بهر يك جرعه’ مي ، منت ساقي نكشيم
اشك ما ، باده’ما ، ديده’ ما ، شيشه ما
ماه من ، ای شاه من ،
بيا اي تاج سرم
بيا بنشين به برم!
دل به يار بي وفاي خويشتن
دادم و ديدم سزاي خويشتن
زخم فرهادو من از يك تيشه بود
او به سر زد ، من به پاي خويشتن
اگر دل مي بري جانا، روا باشد كه دلداري
ميان دلبران الحق ، به دل بردن سزاواري
دلا ديشب چه ميكردي تو در كوي حبيب من
الهی خون شوي اي دل ، تو هم گشتي رقيب من؟؟

◊
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 10:55 بعد از ظهر به قلم فرهاد |
غوغای ستارگان.هم پیاله شب بودن
هو
غوغای ستارگان
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم
با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
ماه و زهره را بطرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
از کریم فکور
هم پیاله ی ما باش، هم پیاله ی ما باش
ما که رفته بر بادیم
زیر گنبد این چرخ
از تعلق آزادیم
هم پیاله ی ما باش، هم پیاله ی ما باش
بی نیاز و تنها باش
تشنه باش و دریا باش
فارغ از من و ما باش
هم پیاله ی ما باش
در مرام ما رندان
حرص مال دنیا نیست
گوش به ما بده عارف
اینا مال دنیا نیست
بر بساط این دنیا
پشت پا بزن چون ما
تشنه باش و دریا باش
هم پیاله ی ما باش
بزن بزن به سنگ می
آینه های کور وکر
بمان به نام عاشقی
رفیق خانه و سفر
رفیق غم، پیاله باش
که می نبوده بی اثر
هم پیاله ی ما باش، هم پیاله ی ما باش
ما که رفته بر بادیم
زیر گنبد این چرخ
از تعلق آزادیم
هم پیاله ی ما باش، هم پیاله ی ما باش
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری بالاتر
،زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
،هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
.ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
◊
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 10:47 قبل از ظهر به قلم فرهاد |