رها در آسمان
گاهي اوقات كه احساس مي كني هيچ كسي نيست كه در اين تاريكي شب نواي دلت را بشنود،
وقتي احساس مي كني زنجير تنهايي صندوقچه دلت را محكم بسته !!
به آسمان نگاهي مي اندازي!
به ستاره هايش كه امشب ميهمانيشان با شكوهتر از شب هاي قبل است.
دلت مي خواهد تو هم به آن مهماني بروي !
همين كافيست !
كافيست كه فقط دلت بخواهد و آرزو كند،
آن وقت سوار بر مركب مهتاب مي شوي و راهي آسمان !
عجب سفر باشكوهي !
از آن بالا نگاهي به زمين مي اندازي،
دلت براي اين زميني هاي بيچاره مي سوزد!
از خودت علت خاموشي چراغ هايشان را مي پرسي !
اينها شب را فقط براي خوابيدن مي خواهند؟
عجب !چه انسان هايي ! چه قلب هايي و چه ...
آن وقت خوشحال مي شوي كه يك شب به دور از آنها هستي !
يك شب رها ! رها در آسمان .
در همين حال و احوال هستي كه مهتاب صدايت مي كند :
پياده شو ! به مقصد رسيديم .
چشمانت را باز مي كني . شگفت انگيز است !
اصلا باور كردني نيست ! انگار اينجا دنياي ديگري است !
بله واقعا اينجا دنياي ديگري است .
ستاره ها يكي يكي به تو سلام مي كنند و تو حيرت زده ، نمي تواني جواب سلامشان را بدهي !
ماه ورودت را تبريك مي گويد.
آن وقت تو در دلت مي گويي :
چه سعادتي !
در جمع عاشقان آسمان ! ميهماني يشان ساده است و عجيب دلهاشان خدايي!
از يكي از ستاره ها مي پرسي : راستي هر شب اينجا مهمانيست؟
و او در پاسخ تو مي گويد: دلت را رها كن ! آن وقت مي بيني در دلت هم هر شب مهمانيست !
كافيست با خودت عهد ببندي كه هيچ وقت زميني نباشي !